هـشـتـــ8 ســال شـهــیــد

بایگانی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
هوا تاریک بود. من و مهدی بعد از ساعت ها دیده بانی سفره ی کوچکمان را باز کردیم تا شام بخوریم. در سفره ی کوچکمان چیزی نبود جز تکه ای نان خشک و دو عدد سیب زمینی آب پز.  یکی از سیب زمینی ها را برداشتم مهدی خندید و گفت : آقای دکتر کجاست ببینه تنها پسرش داره سیب زمینی آب پز اون هم در ابعاد کمی بزرگتر از گردو میخوره!

 سیب زمینی رو از وسط دو نیم کردم و گفتم: تا فردا شب همینجا هستیم ! حواست باشه سیب زمینی رو درسته قورت ندی!
خندید و گفت: من با این حجم که نمیتونم نصف سیب زمینی بخورم! بعدشم خیلی به فردات مطمئنیا !  شاید همین الان یه خمپاره درست خورد وسط همین سفره! اون وقت حیف نیست نصف زمینی حروم این خمپاره بشه؟!
از حرف مهدی خنده ام گرفت. از سر سفره بلند شدم و گفتم: میرم از پائین آب بیارم. مهدی گفت : تیکه ی سیب زمینیتو نمیخوری؟؟ حروم میشه هاا؟!
گفتم : بذار برم بیام اونم میخورم که خیالت راحت بشه! و از پله های برج دیده بانی پائین آمدم هنوز چند قدمی دور نشده بودم که از شدت انفجار مهیبی به کنار پرت شدم. چند دقیقه ای بیهوش بودم و وقتی بهوش آمدم برج دیده بانی رو دیدم که در آتش میسوخت! صدای مهدی تو گوشم میپیچد که: شاید همین الان یه خمپاره درست خورد وسط همین سفره!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۵ ، ۱۴:۱۱
حدیث
بچه ها را اماده کردم تا به حمام ببرم. آن روزها برای حمام کردن به حمام های عمومی میرفتیم. صبح زود وقتی محمد به سپاه می رفت به او گفته بودم که بچه ها را به حمام میبرم.
بچه ها کوچک بودند. آن ها را حمام میکردم که مسئول حمام با صدای بلند فریاد میزد: عجله کنید از حمام بیرون بیایید هواپیمای دشمن ! هواپیمای دشمن!
ترس تمام وجودم را فراگرفته بود با عجله لباسهای بچه ها را به تنشان می کردم که انفجاری پشت حمام رخ داد از شدت انفجار شیشه های حمام شکست. با بچه ها از حمام به سرعت خارج شدم. مردم به این سو و آن سو می دویدند. کمی بعد محمد را دیدم که شتابان به سمت ما می آمد وقتی من و بچه ها را سالم دید نفس عمیقی کشید به محمد گفته بودند حمام را زده اند.

( روایتی واقعی از مادرم )
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۸
حدیث

فرمانده :

خاکی ترین  بی آلایش ترین و فعال ترین نیروی حاضر در جبهه .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۸
حدیث

عملیات:

نعمتی از جانب خداوند متعال برای دریافت مقام های باشکوه؛ شهید ، جانباز و رزمنده .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۰
حدیث


مقام معظم رهبری :

من از این حرکت راهیان نور -که چند سال است بحمدالله روزبه‌روز هم در کشور توسعه پیدا کرده- بسیار خرسندم و این حرکت را حرکت بسیار بابرکتی میدانم. ۱۳۸۹/۰۱/۱۱

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۲۱:۳۴
حدیث
اردیبهشت بود که ماهی های حوض مردند . علی ماهی های مرده رو از حوض بیرون آورد و کنار باغچه گذاشت و بلند شد. گفتم: علی چرا گذاشتی اونجا ؟ بندازشون تو سطل زباله !
گفت: خانوم اسراف !
با تعجب گفتم: میخوای کبابشون کنم برای امشب که اسراف نباشه؟
خندید و گفت: ای بابا تو هم که فقط فکر خودمون هستی! خدا مخلوقات دیگه ای هم داره !
گفتم: کاش اون قدر که به فکر این گربه ها بودی یکم هم به من فکر میکردی!
علی شیر کنارحوض رو باز کرد تا وضو بگیره. حرفم رو تکرار کردم: میشه به من هم فکر کنی؟
علی گفت: خانومم جبهه رفتن معنیش این نیست که به تو فکر نمیکنم. به خدا اگه به تو فکر نمیکردم اصلا جبهه نمیرفتم!
گفتم: من نمیفهمم علی!
علی به سمت من اومد روی پله های ایوون نشست و گفت: اگه کشور نباشه تو هم نیستی ! من هم نیستم! هیچ کس نیست! باید کشور رو حفظ کنیم ! البته با تمام ارزشهای دینی و اسلامی ای که داره !

هنوز حرفی نزده بودم که صدای زنگ در اومد. علی اشاره کرد که تو برو خونه من در رو باز میکنم. من که چادر به سر نداشتم بی درنگ داخل خونه شدم و از گوشه ی پنجره به حیاط نگاه می کردم. آقا محمود دوست علی پشت در بود. با دیدن آقا محمود تمام وجودم پر از دلهره شد. آقا محمود تو سپاه کار میکرد و رفاقت با آقا محمود بود که علی رو هوایی رفتن به جبهه کرده بود. آقا محمود مرد خوب و نجیبی بود اما هروقت اون رو میدیدم احساس میکردم اومده علی رو از من جدا کنه! اومده علی رو از من بگیره!

با صدای یا الله یا الله علی ،فهمیدم که میخوان بیان داخل ! به اتاق رفتم و چادر سر کردم!
علی رو به آقا محمود کرد و گفت: تا مریم خانوم برای شما چایی بیاره من هم آماده میشم!
آقا محمود کنار پنجره روی زمین نشست. نزدیک شدم و گفتم : سلام ، خوش اومدید!
آقا محمود بلند شد و گفت: علیک سلام ، شرمنده به خدا من همیشه مزاحم شما هستم!
گفتم: مراحمید ، علی خیلی شما رو دوست داره ! و بدون اینکه منتظر عکس العملی از آقا محمود باشم به آشپزخونه رفتم. سینی چای رو درآوردم و دوتا چای تازه دم برای هردوشون ریختم. قندون رو داخل سینی چای میذاشتم که صدای علی رو شنیدم که به آقا محمود میگفت: شنیدم قراره به زودی یه عملیات بشه!
با شنیدن صدای عملیات سینی چای بی اختیار از دستم زمین افتاد. از شدت برخورد سینی روی کاشی های کف آشپزخونه و شکسته شدن استکان ها علی با عجله خودش رو به آشپزخونه رسوند و گفت: رو دستت که نریخت؟!
گفتم: علی واقعا داری میری؟
علی جارو رو برداشت و شروع به جمع کردن شیشه های شکسته و خورد شده استکان ها کرد و آرام گفت: رفیق خوب اونیه که برای دوستش آرزوی شهادت کنه ! خانوومم چرا تو که بهترین و صمیمی ترین رفیقم هستی شهادت رو برام آرزو نمیکنی؟!

اشک از چشمانم جاری شد و گفتم: بخیلم اگه چنین آرزویی برات نکنم...
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۴
حدیث
دفتر نقاشی را گذاشت روی زمین و مداد رنگی ها را دور تا دور دفتر پخش کرد و برای کشیدن نقاشی آماده شد.

مادر گفت : زهرا مامان چی میخوای بکشی ؟

زهرا بدون آنکه سر خود را بالا بیاورد و به مادر نگاه کند گفت : خانوم معلم گفته بهترین جایی که با پدرتون رفتید رو نقاشی بکشید.

مادر با شنیدن این حرف چشمانش پر از اشک شد. زهرا دو ماه بعد از شهادت پدرش به دنیا آمده بود و طعم با پدر بودن را هیچ گاه نچشیده بود.

زهرا مداد رنگی صورتی را از روی زمین برداشت و شروع به کشیدن گل های ریز و درشت بسیاری کرد. مادر کنار زهرا نشست و درحالی که به گل ها نگاه می کرد گفت : چه گلهای قشنگی !

زهرا با خوشحالی گفت: آره مامان... گلهای بهشت از همه ی گل هایی که دیدم قشنگ تر بودند.

مادر با تعجب گفت: بهشت؟ مگه تو بهشت رفتی؟

زهرا گفت: آره دیشب بعد از اینکه خوابیدم با بابا رفتم بهشت...مامان خوش بحال بابا که همیشه تو بهشتِ


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۱۷:۵۶
حدیث

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۰
حدیث

گفت: که چی!
هی جانباز جانباز شهید شهید!
میخواستن نرن!
کسی که مجبورشون نکرده بود!

گفتم: چرا اتفاقا! مجبورشون میکرد!گفت:کی؟
گفتم:همونی که تونداریش!
گفت:من ندارم؟ چی رو؟
گفتم: غیرت

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۱۰:۱۷
حدیث

سخت است
از همه "بابایت"
یک سربند
و یک
قاب عکس
بماند!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۵ ، ۱۷:۴۴
حدیث