هـشـتـــ8 ســال شـهــیــد

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۴ بهمن ۹۵، ۱۸:۱۲ - الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
    زوروی شما کیه؟

آرامم

چون درختی بعد از طوفان

استوارم

چون درختی بعد از طوفان


این آرامش و استواری را مدیون شهیدانم

چرا که

مرا با خون شهیدان آبیاری کرده اند

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۳
حدیث

هنوز به یاد دارد روزهایی که رنگشان خدایی بود...

روزهایی که همه چیز متبرک به رضای خدا بود

هنوز پس از سالها بی تحرکی و سکون روی تخت خانه، عهد خود با رفیقان را به یاد دارد

عهد بر شهادت...

و  پس از سال ها، چشم انتظار اذن خداست تا به عهد خود وفا کند


بارالها...شهادت را نصیب مجاهدان زنده هشت سال دفاع مقدس کن

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۰۱
حدیث
بزرگ شده ام

اما هنوز نیاز دارم گاهی مشق بنویسم

آن قدر مشق بنویسم تا درس های زندگی را خوب یادبگیرم

 باید بارها بنویسم

شهدا فداکارترین و از خودگذشته ترین انسان ها بودند

تا فداکاری و ازخودگذشتن بخاطر حفظ آرمان های اسلام را بیاموزم



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۵۸
حدیث

امام خمینی:

 برای آن کسی که جانش را در راه خدا اهدا کرده است، باید با سر و جان خدمت بکنیم و ابداً در نظرمان نیاید که ما یک کاری انجام دادیم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۳۸
حدیث

 رهبر معظّم انقلاب: هیچ کس در دوران دفاع مقدس به رزمندگان نگفت که رمز «یا زهرا» برای حملاتتان بگذارید یا سربند «یا زهرا« ببندید؛ اما در دوران دفاع مقدس، اسم مبارک حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها و حضرت بقیّة الله عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف از همه نام‌های مطهّر دیگر بیشتر مطرح است ... این نشانه توجه آن بانوی دو عالم است. ۹۰/0۳/0۳

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۴۲
حدیث

رهبر معظّم انقلاب: شماها که جانباز هستید، همین الان در حال مبارزه‌اید ... همین که شما روی ویلچر نشسته‌اید یا روی تخت دراز کشیده‌اید یا با محرومیّت از بیناییِ چشم یا دست یا پا، دارید در کوچه و بازار حرکت میکنید، یک مبارزه است؛ چرا؟ چون نشان‌دهنده ابتلاء و محنت بزرگ این ملّت در یک دوران سخت است. شما در واقع مثل یک تصویری، مثل یک تابلویی دارید جنگ را و دفاع مقدّس را به همه‌ی کسانی که شما را می‌بینند نشان میدهید ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۳۷
حدیث
در روزگار ما مردمانی هستند که

خواب نیستند

اما خوابیده اند!

مرمانی که نمی خواهند ببینند و بشنوند شهدا در هشت سال دفاع مقدس چه رشادت ها داشتند...

کاش این مردمان کمتر خود را به خواب بزنند...

ای کاش...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۵۰
حدیث
گفت: درد داره!

گفتم: خیلی درد داره!

نزدیک تر شد و به زخم پای عباس که خونریزی شدیدی داشت نگاه کرد و گفت: چرا خونریزیش بند نمیاد؟

گفتم: من پزشک و امدادگر نیستم! دیگه نمیدونم باید چیکار کنم

گفت: پس این امدادگرا کجا موندند؟

گفتم:  امدادگر گفت که از امبولانسشون چیزی باقی نمونده! پیاده شدند که یکی دو مجروح رو بذارند تو ماشین که یهو یه خمپاره میخوره وسط آمبولانس و الفاتحه! شانس آوردند که زنده موندند! منتظرن تا یه وسیله پیدا کنند خودشون رو برسونند اینجا!

گفت: نمیشه که همینجوری! باید برسونیمش عقب! داره از دست میره!

گفتم : با کدوم وسیله آخه! یادت رفته یه هفته ای میشه اینجا غیر از من و تو و عباس پرنده پر نزده !

گفت: من میرم جلو! جلوتر تو اردوگاه عراقیا میشه یه وسیله پیدا کرد.

گفتم:دیوونه شدی مگه؟

گفت:آره و از سنگر بیرون رفت

دنبالش بیرون رفتم. پیراهنش رو از پشت گرفتم و گفتم: اینجا من فرمانده ام! من دستور میدم که چیکار کنی! برگرد تو سنگر

ایستاد. کمی مکث کرد و بعد گفت: فرمانده ! یکی از بهترین نیروهاتو داری از دست میدی ! میفهمی؟

گفتم: حسن!! من نمیخوام دوتا از نیروهامو از دست بدم! و برگشتم داخل سنگر! کنار عباس نشستم و پارچه ای که زخم عباس را با آن بسته بودم باز کردم از شدت خونریزی پارچه خیس و خونی بود. چفیه ای را که به عنوان سجاده استفاده می کردم برداشتم و زخم را بار دیگر محکم بستم. عباس با وجود درد بسیار آرام ناله می کرد. هر از گاهی چشمانش را به سختی باز می کرد و به من نگاه می کرد. درد اجازه نمی داد بتواند حرف بزند. دستهای عباس را به گرمی فشردم و گفتم: طاقت بیار !

حسن داخل سنگر شد و گفت: جلو نمیتونم برم ! عقب که میتونم؟؟

گفتم: فقط 5 ساعت اجازه داری بری عقب و برگردی!

حسن با خوشحالی گفت: ممنون فرمانده و از سنگر خارج شد

به دنبال حسن از سنگر بیرون رفتم و گفتم: یادت باشه باید زنده برگردی! این یه دستوره! و بدون آنکه منتظر پاسخی از او باشم به داخل سنگر برگشتم.

بیشتر از هفت ساعت گذشت و خبری از حسن نشد. غروب بود. وضو گرفتم تا نماز بخوانم. تکبیر نماز را نگفته بودم که صدای ماشینی آمد. با عجله به بیرون از سنگر دویدم. آمبولانس بود. کمی منتظر ماندم تا امدادگر و حسن از ماشین پیاده شوند. اما کسی بیرون نیامد. نزدیک تر شدم. حسن پشت فرمان بود. در ماشین را باز کردم. حسن غرق در خون بود و به سختی نفس میکشید. متحیر حسن را بغل کردم تا از آمبولانس خارج کنم. حسن در بغلم بود که گفت: زنده برگشتم!

گفتم: حرف نزن! حسن رو به پشت آمبولانس بردم و روی برانکارد گذاشتم و گفتم: چیزی نیست خوب میشی. صبر کن تا عباس رو هم بیارم. به سنگر رفتم و عباس رو به سختی به آمبولانس اوردم و کنار حسن گذاشتم. حسن به عباس نگاه کرد و گفت: حالا خیالم راحت شد و چشم هایش را برای همیشه بست.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۰
حدیث

زوروی دسته:

نیرویی که دور از چشم دیگران و بچه های دسته ظروف غذا را می شوید، ظروف آب را آب می کند و سنگر و چادر را نظافت می کند ؛ به نحوی که هیچ وقت هیچ کس نمی داند که این کارها به وسیله چه کسی انجام شده است. کنایه از اینکه مثل زورو سر بزنگاه حاضر می شود، کارش را می کند و بعد دوباره غیبش می زند.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۴۶
حدیث


داوود امیریان از جمله نویسندگان ادبیات پایداری است که در طول سال‌های گذشته به واسطه نگارش داستان‌های طنز دفاع مقدس به چهره‌ای شناخته شده در این زمینه تبدیل شده است. «فرزندان ایرانیم»، «رفاقت به سبک تانک»، «گردان قاطرچی‌ها» و «مین نخودی» تعدادی از این کتاب‌ها هستند که بارها تجدید چاپ شده‌اند و ده‌ها جایزه را در جشنواره‌های مرتبط با دفاع مقدس کسب کرده‌اند.

«خمپاره‌های فاسد» نیز یکی دیگر از این آثار است که در نمایشگاه کتاب امسال خوش درخشید و یکی از پرفروش‌های حوزه دفاع مقدس بود. کتاب دارای ۱۵۰ صفحه‌ و دربرگیرنده خاطراتی از رزمندگان استان همدان است که درونمایه‌ای طنز دارند و توسط امیریان به نحوی خوب و خواندنی ساخته و پرداخته شده‌اند.

برای آشنایی بیشتر با کتاب خمپاره های فاسد کلیک کنید


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۴۲
حدیث